m-doroodian|محمد درودیان

نویسنده و پژوهشگر جنگ ایران و عراق

تکرار یک پرسش قدیمی یا قدمت یک پرسش؟

«فرانک جمشیدی»

فرانک جمشیدی

این سؤالی است که قصد دارم در یادداشت حاضر به آن پاسخ دهم. اجمال آن پاسخ این است که ویژگی بارز پرسش‌هایی که درودیان از بعد از پرسش‌های اساسی جنگ به طرح و پاسخ‌دهی به آنها پرداخته، پیشینه‌مندی و قوام و پختگی آن‌هاست. در نتیجه، می‌توان با دنبال‌کردن پرسش‌های وی، نقشه‌ی ذهنی او را کمابیش ترسیم کرد و براساس آن نشان داد مهم‌ترین موضوعات و مسئله‌های مدّنظر ایشان کدام است، رویکرد غالبش در بررسی و نقد آن‌ها چیست و انتظار می‌رود موضوعات و مسئله‌های آتی وی چه باشد.

دو گزاره‌ای که خوانندگان این یادداشت می‌توانند استدلالاً آن را رد کنند یا بپذیرند این است که اولاً، نقشه‌ی ذهنی درودیان ترسیم‌پذیر است چون تفکر ایشان درباب موضوعات و مسئله‌هایی که به آن‌ها می‌اندیشد، اگر نگوییم به سطح معقولی از استقرار و سامان رسیده است، دست‌کم رو به سمت بسامان‌شدگی و مستقربودگی دارد. ثانیاً، پرسش‌های درودیان نه‌فقط به چرخه‌ی تکرار دچار نشده، بلکه به‌مرور پیرامون خود، تاریخچه‌ای قابل‌اعتنا از تفکر مستمر درباره‌ی جنگ را رقم زده است.

برای اثبات دو گزاره‌ی فوق، به دو یادداشت اخیر درودیان با عناوین «بررسی سرمنشأ تاریخی تحولات یا جزئیات وقایع تاریخی جنگ» و «ضرورت تفکر و پژوهش درباب مسائل اساسی جنگ ایران و عراق» استناد، و پرسش‌ها و فرضیه‌های مقدر ایشان را استخراج و برجسته کرده‌ام. ولی واقع امر این است که برجسته‌سازی را بهانه‌ای برای طرح دو بحث ذیل قرار داده‌ام:

یکی اینکه، نشان دهم قدمت پرسش‌ها به‌مراتب مهم‌تر از بدیع‌بودن آنهاست چون وقتی پرسشی از قدمت برخوردار شد، به این معناست که شناسنامه دارد، هویتمند است، و اصل و نسب یا رگ و ریشه‌ی آن مشخص است. دوم این‌که، نشان دهم امر بدیع، گرچه نوپدید است، اما خود نتیجه‌ی قدمت است و نمی‌توان انتظار داشت به‌یکباره و بی‌هیچ مقدمه‌ای در خلأ ظهور و بروز کند، بلکه نیازمند زمینه‌های مناسب و تحقق شروط لازم و کافی است. چندانکه مدرنیته و تفکر مدرن از دامان سنت و تفکر سنتی برخاست یا در تداوم و توالی آن به وقوع پیوست، نه در نتیجه‌ی گسست از آن.

در پایان، یادداشت حاضر را به یادداشتی لینک کرده‌ام که اخیراً از اینجانب به چاپ رسیده در پنجاه و چهارمین شماره‌ی نگین ایران، ویژه‌ی نظرخواهی از تنی چند از همکاران رسمی و غیررسمی و یا اصلی و جنبی این نشریه، پیرامون این‌که پنجاه شماره‌ی انتشاریافته‌ی نگین ایران را چگونه ارزیابی می‌کنند. آن یادداشت، ادعای یادداشت حاضر را تأئید می‌کند.

به نظرم، درودیان در دو یادداشت یادشده سه پرسش جان‌دار و اساسی ذیل را طرح کرده است:

1ـ چرا در تاریخ‌نگاری جنگ ایران و عراق، رویکرد غالب، رویکرد واقعه‌محور و روش مسلط، روش نقلی ـ استنادی است؟

2- چرا حاصل و برآیند تسلط این رویکرد و روش برای تاریخ‌نگاری جنگ ایران و عراق، صرفاً توصیف جزئیات یا چگونه‌بود واقعه بوده است، نه تحلیل ریشه‌ها یا چرایی وقوع آن‌ها؟،

3- فاصله‌ی میان واقعه‌محوری و مسئله‌محوری در تاریخ‌نگاری جنگ ایران و عراق چگونه طی‌شدنی است؟، من با استناد به متن دو یادداشت، فرضیه‌های ایشان را به شرح ذیل استخراج کرده‌ام:

  فرض اول ایشان این است که تسلط و رویکرد واقعه‌محور در تاریخ‌نگاری جنگ هشت‌ساله ناشی از آن است که میان دو پدیده‌ی انقلاب اسلامی و جنگ، به دلیل فاصله‌ی زمانی اندک به‌لحاظ وقوع، منطقاً یکی می‌بایست بستر ظهور و بروز دیگری را فراهم می‌کرد و آن دیگر می‌بایست به یک واقعه‌‌ی تاریخی تعبیر می‌شد. انقلاب اسلامی همان پدیده‌ای بود که بستر وقوع جنگ را پهن یا گسترده کرد و جنگ هشت‌ساله در چنین بستری، گفتمان انقلاب اسلامی را تعمیق و تحکیم و تثبیت نمود. به همین سبب، جنگ منطقاً‌ یک واقعه‌ی تاریخی شناخته شد چون در جایگاه رخدادی قرار گرفت که وقوع آن، از یک‌سو تاریخ (به معنای زمان و مکان واقعه) را مصادره به مطلوب کرد و از سوی دیگر، تاریخ‌نگاری جنگ را در استیلای محوریت خود قرار داد.

  فرض دوم ایشان این است که تاریخ‌نگاری واقعه‌محور، مبتنی بر نقل و روایت است یا نقلیات در آن برجسته‌تر و پررنگ‌تر می‌نماید چون خواه‌ناخواه روایت شاهدان و ناظران و کنشگران واقعه، به دلیل حضور و ایفای نقش و ادراک بی‌واسطه‌ی وقایع، بر هر روایت‌ دیگری اولویت می‌یابد.

  فرض سوم ایشان این است که تسلط روش استنادی در تاریخ‌نگاری واقعه‌محورِ نقلی، متأثر از تسلط رویکردهای پوزیتویستی در روش‌های مرسوم تاریخ‌نگاری ایرانی است. براساس این رویکردها، شناخت منطبق با واقعیت همواره به کمک فکت (داده)های تاریخی، که از آن به «اسناد» تعبیر می‌کنیم، شدنی خواهد بود.

  فرض چهارم ایشان این است که محوریت واقعه، محوریت نقل و محوریت سند در تاریخ‌نگاری جنگ، تاکنون به تسلط نوعی جزئی‌نگری در توصیف واقعه یا «چگونه‌بود» وقایع منجر شده و نتوانسته به تحلیل یا «چرابود» وقایع بینجامد و دلیل آن هم عمدتاً به بهره‌گیری سیاسی از جنگ برمی‌گردد که موجب می‌شود اولاً جنگ به‌لحاظ ماهوی، «دفاع مقدس» خوانده شود. ثانیاً، در نسبت و رابطه‌ی نزدیک و تنگاتنگ با سیاست قرار گیرد. ثالثاً، جنگ از صورت یک واقعه‌ی سپری‌شده خارج، و به تجربه‌ای متعلق به حال و آینده بدل گردد.

  فرض پنجم ایشان این است که لازمه‌ی فراتررفتن از سطح توصیف یا چگونگی و رسیدن به سطح تبیین یا چرایی، شکل‌گیری پدیده‌ای به نام «تفکر» درباره‌ی جنگ ایران و عراق است. من از ادامه‌ی توضیحات ایشان در یادداشت «ضرورت تفکر و پژوهش درباب ...» به نفع پروژه‌ای استفاده می‌کنم که چند سالی است درگیر آن هستم و آن، پروژه‌ای به نام «سامانه‌ی جنگ» است.

براساس روش تحلیل سامانه، باید از تمام آن‌چه از ابتدای وقوع انقلاب اسلامی و جنگ هشت‌ساله تاکنون درباره‌ی این دو پدیده گفته یا نوشته و تولید و چاپ و منتشر شده است، به‌عنوان اطلاعات و معلومات موجود بهره بگیریم و آن‌ها را به دو دسته‌ی کنش‌های گفتاری و کرداری تقسیم کنیم. سپس به آنالیز دقیق آن‌ها و استخراج مسئله‌هایشان بپردازیم و سرانجام، از نتایج حاصله برای نشان‌دادن اینکه چگونه سامانه‌ای به نام «جنگ ایران و عراق» شکل گرفته است، استفاده نماییم. با روشی که درودیان پیشنهاد می‌کند، پیچیدگی تحلیل سامانه‌ی جنگ اندکی کاهش می‌یابد. مایلم توضیح ایشان در این‌خصوص را ذیل فرض ششم ایشان قرار دهم:

  فرض ششم درودیان این است که اگر ضرورت‌ها، نیازها و اهداف را مبنای استخراج مسئله‌ها و موضوعات و پرسش‌های جنگ قرار دهیم، به‌خوبی خواهیم توانست به چگونگی تفکر جامعه‌ی ایرانی درباره‌ی جنگ هشت‌ساله‌ی پی ببریم. براساس نظر ایشان:

1) ضرورت زمان جنگ، دفاع در برابر تجاوز بود چون جامعه نیاز به تأمین امنیت داشت تا اهدافی چون استقلال و آزادی و جمهوری اسلامی را محقق سازد. به همین سبب، جملگی رویکردها و روش‌های تفکر و پژوهش درباب جنگ، که به‌زعم من بخشی از سامانه‌ی جنگ ایران و عراق را شکل داده‌اند، معطوف به این ضرورت و نیاز و هدف بودند.

2) ضرورت زمان پس از جنگ، برجسته‌سازی نتایج جنگ هشت‌ساله بود چون جامعه نیاز داشت بداند در سطح ملی و بین‌المللی، جنگ چه پی‌آمدها و تبعاتی در پی داشته است و از آنجا که تحقق هدف بقا یا ماندگاری نظام در گرو ارضای این نیاز بود، شاهد شکل‌گیری تفکر منتقدانه و در عین حال ساختارشکنانه هستیم، که به تعبیر من، این جریان نقد و ساختارشکنی، در فرآیند تکوین سامانه‌ی جنگ ایران و عراق نقش اساسی ایفا کرده است.

3) با جدی‌شدن احتمال وقوع جنگ آینده، ضرورت استخراج درس‌های جنگ هشت‌ساله به منظور رفع نیاز مقابله با خطرهای جنگ آتی نیز جدی‌تر شده است. این کار که با هدف جلوگیری از تکرار برخی تجربه‌های تاریخی و کاهش هزینه‌های مادی و انسانی‌ای است که جنگ بر مردم تحمیل می‌کند، منطقاً می‌بایست موجب شکل‌گیری جریان‌های فکری متعدد می‌شد و سهم عمده‌ای از تفکر درباره‌ی جنگ ایران و عراق را به خود اختصاص می‌داد که تاکنون این اتفاق کمتر رخ داده است.

  فرض هفتم درودیان این است که عمدتاً دو مانع جدی بر سر راه تفکر مسئله‌محور درباره‌ی جنگ ایران و عراق وجود دارد: یکی عدم‌بازشناسی دقیق نسبت‌های موجود میان واقعه و چیزهای دیگر؛ دوم، عدم‌بازشناسی دقیق مفاهیمی که نظام‌های جدید معرفتی را شکل داده‌اند.

   به‌زعم من، اهتمام به این دو امر مغفول، اساس کار تحلیل سامانه است. چون در این نوع تحلیل، مفروض این است که ما هرگز با وجه ناب آن‌چه به آن می‌اندیشیم، روبرو نیستیم، بلکه ابژه‌ی تفکر یا پژوهش‌ ما همواره در نسبت تنگاتنگ با چیزهایی که «دیگری» محسوب می‌شوند، قرار دارد. به همین سبب، حصول شناخت یا معرفت به آن‌ها نیز منوط و موقوف به بازشناسی آن «غیر»هاست. دیگر این‌که این همزیستی ابژه‌ی تفکر با «غیر»های متعدد در قالب نسبت‌هایی که برقرار می‌سازد، نه فقط موجب و موجد خلق مفاهیم جدید است، بلکه نوعی شیفت یا تغییر در حیات ابژه‌ی تفکر نیز محسوب می‌شود؛ تغییری که در عین حال، تحول نظام معرفتی موجود را تا خود به همراه می‌آورد.



همه پیوندها